سر نوشت :
" در را که می بندی
جلد چند هزارم کتاب دلتنگی ام باز می شود
و ثانیه های هر صفحه اش
محتاطانه تر و کند گذرتر از برگ های یک کتاب خطی قدیمی
ورق می خورند
تا با دیدار دوباره ات
آن همه لحظات کشدار را به پایان آورم
و دفتر سرخوشی ام را
با تو به سر برم . "
----------
! مرد کافه چی
تو وبلاگ آقای ب خووندم : " ملتی که خاطراتش از آرزوهایش بیشتر باشد، در سراشیبی مرگ است "
مرد کافه چی این روزا سیاسی شده !! داره فکر میکنه سهمیه ی ماشین های خارجی (موتور ۲۰۰۰ به بالا) رو قطع کردن ... خب اونی که ماشین ۵۰ میلیونی زیر پاشه ٬ واسش ۱۰۰ تومن یا ۴۰۰ تومن پول بنزین فرقی نمی کنه !! ولی این دولت سه نقطه و این رجایی دوم فکر نمی کنن با اون بابا هم کار خودشو می کنه و جنسی که میفروخته ۳۰۰ تومن ٬ میفروشه ۶۰۰ تومن که بقیه ی پول بنزینش در بیاد و دخلش با خرجش جور باشه ؟؟ اینطوری فقط به قشر طبقه ی سه جامعه فشار میاد ... خب من کافه چی واسه اینکه چرخ زندگیم بچرخه باید تو منوی کافه یه تغییراتی ایجاد کنم دیگه ؟؟ ... حالا بیا به این و اون توضیح بده که بابا پودر فلان قیمت ٬ برنج بهمان قیمت ٬ قند و شکر اینقدر ٬ چایی اونقدر ... خدا به داد این من و شما که این ملت رو تشکیل میدیم برسه ...
بازم کم آوردم !!
هر بار که قلم دست میگیرم تا از خاطره های با تو بودنم بنویسم ٬ غرق شیرینی این خاطره ها میشم و فراموش می کنم که چی کار می خواستم بکنم ... امروزم دوباره قلم دستم گرفتم تا بنویسم ٬ ولی هر کاری کردم نشد که نشد !! هر چی خواستم یه واژه یا جمله ای سرهم کنم که احساسمو بهت نشون بده نتونستم که نتونستم .... نمی دونم اصلا میشه نوشت یا نمیشه ؟؟ اصلا من بلدم احساسمو بنویسم یا نه ؟؟ هر بار که می خوام احساسمو نشون بدم از "دوست دارم" کمک میگیرم ... ولی تازگیا احساس می کنم دیگه گفتن این جمله بیانگر احساسم به تو نیست ... یعنی واسه نشون دادن احساسم کمه ... حس میکنم این جمله ارزشتو میاره پایین ولی هربار هم چاره ای جز این ندارم که بهت بگم : " دوست دارم "
----------
بگذار تا در تو ببارم ؛
در من ببار ؛
***
بگذار تا در دل نشینم ؛
در دل نشین ؛
***
در آیینه قلبم بمان !؛
صافی ام باش ؛
***
در هوای سودایم بمان !؛
پرنده ام باش ؛
بگذار تا جاری شوم در تو !؛
بسترم باش ؛
بسترت باشم ، تا جاری شوی در من !؛
بمان ! تا همچون سیلی خروشان بر تو بتازم ؛
بمان تا ویران سازیم هر آنچه در من و توست ؛
تا ما شویم
تا جان شویم
بی دغدغه ی باران بهاری
بی دغدغه ی حزن ِ دلتنگی
با هم بمانیم ، با هم بمیریم
----------
پا نوشت :
× دلم یه مسافرت شمال میخواد ٬ ولی نه تنهایی ... با تو !! با تویی که از رویاهام گفتم ... برای تویی که رویاهامو به واقعیت تبدیل میکنی ...

