پیش نوشت :
" تازگيا حجم سکوت بين مون خیلی وسيع شده . من از دست سکوت چشمات شدیدا باروون زده شدم . نمي دونم چرا وقتي بعد از قرن ها فاصله تو را مي بينم تموم دهنم طعم سکوت مي گيره ؟ درست طعم چشمات ! دوست دارم تو اين مدت چند صدم ثانيه اي که پيشم هستي بهت بگم که زندگي بدون تو از نفس عميق کشيدن در آب دريا (!) هم سخت تره ( خيلي خيلي سخت تر ؟! ) ... اما نميشه ! هر کاري مي کنم نميشه که بگم !

هميشه از فلسفه حضور چتر بنفش ياسي رنگ کنار اتاقم سوال مي کني و من از اين پرسش آشنا هل ميشم . البته هر بار مي توونم از جواب دادن طفره برم . اما امروز مي خوام فلسفه حضورشو برات بگم . وقتي تو ميري ٬ بی وقفه از در و ديوار اتاقم بارون مي باره ! چاره اي نيس جز پناه بردن به چتر ياسي رنگم ... ! همين !
اگه هزار تا مشغله فکري هم داشته باشم ، نوشتن اين سکانس را هرگز فراموش نمي کنم . بيشتر از تموم دانه هاي باراني که به صورت چتر بنفش ياسي رنگم مي خورن ٬ دوستت دارم دوست داشتني ترينم ! "
همه ی زمستان را
ناگهان
تکاندی در من
و کرخت کردی
رگان و استخوان اندیشه ام را
مگر تو نکاشتی
با نگاهت
ریشه ی هزار هزار خورشید را در زمهریر دلم ؟
مگر شبی که از گیسوان تو وزید
عطر هزار هزار سحر را نبخشید
به ستاره های سرشکم ؟
مگر دستانت نبرد
تمامی ام را
- گام به گام -
به بهارستان شگفت اندامت ؟
---
اینک مرا
دستی نه
که به بهارم در آورد
و چشمی نه
که در بی سحرترین شبم
خورشید بر آورد ...
پی نوشت :
٪ مدل نوشتن این پست به سبک کارهای مهدی بود ... سبک جالبی بود ... با اجازه ی صاحابش !!
٪ کافه این روزا خبری نیست ٬ همه چی امن و امانه ... کم کم کافه چی داره دچار روزمرگی شدیدی میشه ...
٪ تا حالا به دو تا چشم دقت کردی ؟؟ یه خرده بیشتر دقت کن ...
٪ کند هر شب دعایی کز دلش بیرون رود مهرم ... ولی آهسته تر گوید خدایا بی اثر گردد
٪ دوباره خط بالا رو بخوون ... با اندکی تفکر بیشتر ...
٪ روز و شبامون میگذرن ... بی خبر از دل ٬ پیر شده ... یادش بخیر جوونی رو ... وقتی میگیم که دیر شده ...
٪ گرم این اشک گذارد ... اگرم ... (نخووندیش ...)

