نه آغازش اینگونه نبود
من بودم و تو بودی و راهی بی پایان
خورشیدی سوزان ... دیوارهای قدیمی ... و جویی روان ...
قدم زنان به تماشا رفتیم
گل انار در گوشه ی روسریت
چه زیبا لبخند میزد
چشمان پف کرده از گریه ات !!
در میان گریه می خندیدی ...
- ناگاه زمان ایستاد -
تکیه زده بر من ٬ قامت رعنای تو
طلب و نیاز من ٬ سخای تو ...
آرامشی عجیب
از پس هرم نفسهایت ٬ روی سینه ام ...
باد می وزید ...
چون کوه ٬ تو را در آغوش
چون پناه گاهی برای تو
چه زیبا تکیه کردی
چه زیبا پناه آوردی ...
هیچ کس و هیچ چیز ما را به خاطر نمی آورد ...
جز خود ما ... که " من " فراموش بود
هر چه بود ... غرق در سکوت ... زیبا گذشت ...
دستانت در انتظار دستانم ...
شب امتحان معادلات
۲۵/۲/۸۶

