نوشته های یک کافه چی
نوشته های پیشین
درباره وبلاگ

"اين ميزم دستمال بكشم , ٢ تا ميز ديگه مونده تا كافه رو تر تميز كنم "
مرد كافه چي دستمالشو كشيد رو ميزي كه ديگه داشت مي پوسيد ...
" اين روزا ديگه مردم زياد به كافه علاقه اي ندارند ... كافه شده جاي دختر پسرايي كه دنبال يه جاي دنج ميگردن واسه صحبت ... "
داشت با خودش حرف مي زد ...
" اين كافه واسه ما شده خونه و رندگي ... "
راست مي گفت بنده خدا ... اين كافه با اين خيلي قديمي بود , پناهگاه خوبي بود واسه انديشه هاي مرد كافه چي ... راحت همه چيز رو توش اداره مي گرد .. اگه لازم بود چيزي رو عوض كنه يا از صحنه ي كافه پاك كنه , خيلي راحت اينكارو مي كرد ... تو اون چار ديواري نه چندان بزرگ كافه , مرد كافه چي دنيايي داشت واسه خودش كه هيچ كس نمي تونست وارد اون دنيا بشه ... دنياي مرد كافه چي به همون كافه ختم ميشد ... تمام زندگيش اونجا بود ... واسه خودش تو كافه پادشاهي مي كرد ...
خلاصه تو اون دنيا مرد كافه چي فقط خودش بود و خودش ... با هيچ كي كاري نداشت ... كسي هم با مرد كافه چي كاري نداشت ...
" بايد برم از بازار واسه ديوارا كاغذ ديواري بخرم ... ديگه كهنه و پوسيده شدن ... "
مرد كافه چي به پول كافه واسه چرخوندن زندگي نيازي نداشت ... بيشتر دوست داشت تو اون كافه زندگي كنه ... چون اونجا خودش بود و خودش ...
.
.
.
زندگي مرد كافه چي حكايت غريبي بود ....
مرد كافه چي دستمالشو كشيد رو ميزي كه ديگه داشت مي پوسيد ...
" اين روزا ديگه مردم زياد به كافه علاقه اي ندارند ... كافه شده جاي دختر پسرايي كه دنبال يه جاي دنج ميگردن واسه صحبت ... "
داشت با خودش حرف مي زد ...
" اين كافه واسه ما شده خونه و رندگي ... "
راست مي گفت بنده خدا ... اين كافه با اين خيلي قديمي بود , پناهگاه خوبي بود واسه انديشه هاي مرد كافه چي ... راحت همه چيز رو توش اداره مي گرد .. اگه لازم بود چيزي رو عوض كنه يا از صحنه ي كافه پاك كنه , خيلي راحت اينكارو مي كرد ... تو اون چار ديواري نه چندان بزرگ كافه , مرد كافه چي دنيايي داشت واسه خودش كه هيچ كس نمي تونست وارد اون دنيا بشه ... دنياي مرد كافه چي به همون كافه ختم ميشد ... تمام زندگيش اونجا بود ... واسه خودش تو كافه پادشاهي مي كرد ...
خلاصه تو اون دنيا مرد كافه چي فقط خودش بود و خودش ... با هيچ كي كاري نداشت ... كسي هم با مرد كافه چي كاري نداشت ...
" بايد برم از بازار واسه ديوارا كاغذ ديواري بخرم ... ديگه كهنه و پوسيده شدن ... "
مرد كافه چي به پول كافه واسه چرخوندن زندگي نيازي نداشت ... بيشتر دوست داشت تو اون كافه زندگي كنه ... چون اونجا خودش بود و خودش ...
.
.
.
زندگي مرد كافه چي حكايت غريبي بود ....
منوی اصلی
