تبليغاتX
نوشته های یک کافه چی
عاشق تر از ؟؟ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 15:37

رو صورتت دنيا چیكه ميكنه

 

حس ميكنی ، من ،  قطره قطره ، نم نمك ،  تو رو عاشق کردم ....

 

حالا بارون كه ميباره ٬ " باز با ترانه " ، يا باز بي ترانه ٬ 

 

تو عاشق تر گريه ميكنی

 

عاشق تر از گلبرگ ، عاشق تر از شبنم ....

 

 

----------

پ.ن : شبنم شخص خاصی نیست !!! مهربونه !!!

 

پ.ن : این روزا روزای عشق بازی مرد کافه چیه !!!

نوشته شده توسط کافه چی  | لینک ثابت |

آدم و حوا .. چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 14:51
شيطون به حوا گفت كه چه نشسته ای كه يه زن به زيبایی تو پيدا شده و توی چاه زير درخت سيب زندگی می كنه و اگر سر به نيستش نكنی عن قريب جای تو رو تو دل آدم می گیره. حوا كه لب چاه رسيد و عكسش رو تو آب ديد از فرط عصبانيت توی چاه پريد. آدم كه خبر دار شد که حوا توی چاه افتاده و لب چاه اومد، حوا گفت بهش شك كرده و برای اينكه عشقش رو به حوا ثابت كنه بايد داخل چاه بپره. آدم يه سيب از درخت چيد و داخل چاه پريد. خدا هم .... نه نه! اين دفعه خدا، آدم و حوا رو از بهشت بيرون نكرد. ما هنوز داخل چاهيم. همون چاه توی بهشت، زير درخت سيب ...

----------

پ.ن :شيطون به حوا خبر داد كه آدم يه زن ديگه گرفته و از ترس تو هم يه جادويی كرده كه وقتي چشم تو به زنه می افته تبديل ميشه به يه سيب. ولی سيب رو كه گاز بزنی طلسم باطل ميشه.
فردا همه سيبای بهشت گاز خورده بود.

خدا هم آدم و حوا رو از بهشت بيرون كرد ...

نوشته شده توسط کافه چی  | لینک ثابت |

گم شدم .. سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 12:7

کجا دارم میرم ؟؟

نمیدونم !!

اما ... ای کاش هیچ وقت راهمو پیدا نکنم !!

اینجا رو دوست دارم ... سردرگم بودنو دوست دارم ...

دوست دارم همین جا بمونم ... تا آخر عمرم ...

گم شدم ... گم و سرگردون ...

یه کم مهربون تر باش ...

آخه وقتی ناراحت میشی ... منم بدجوری غمگین میشم !!

یه کم بخند ...

آخه وقتی میخندی دنیا قشنگ تر میشه !!

بزار به من خوش بگذره !!

گاهی وقتا ... به جای کابوس خوابای شیرین ببین ...

بزار منم لذت ببرم ...

گاهی وقتا ... چشماتو آروم ببند و با خودت فکر کن ...

اونوقت من همیشه میام سراغت ...

نزار از تنهایی حوصله ام سر بره !!

تو رو خدا گریه نکن ...

 دیگه بسه !!

اشکات منو عذاب میدن ... آخه حس میکنم ازت دور میشم ...

گم شدم ...

تو نگاه تو گم شدم ...

 

----------

٪ چاهارگانه رو بیار میخوام بنویسم !!

٪ آب اینجا خودش یه وعده ی غذایی کامله !!

٪ عجب حرفی زدم !!!

٪ روم نمیشه !!

نوشته شده توسط کافه چی  | لینک ثابت |

گذشت ... رفت چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 12:29
کافه چی همون طور که داشت میز هشت رو دستمال می کشید حواسش به میز ۱۱ بود ٬ همون جایی که یه دختر پسره داشتن با هم حرف می زدن ... از مشتری های همیشگی ش بودن ... پسره باباش یه پولدار کله گنده بود ... دختره هم از خانواده ی متوسطی بود ... کافه چی وصف عشقشون رو از همکلاسی هاشون شنیده بود ...

امروز مثل همیشه نبودن ... صورت دختره معلوم نبود ولی صورت پسره به سمت کافه چی بود ... از حالتشون و حرفاشون میشد فهمید که سرحال نیستن ... دختره با اینکه سعی می کرد گریه نکنه ولی از لرزش صداش معلوم بود که چشماش خیسه ... پسره هم کلافه به نظر می رسید ...

" چرا ؟؟ چرا ما نمی تونیم با هم باشیم ؟؟ "

" ببین مریم ٬ هر چی که بین ما بوده تموم شده ٬ دیگه تو اون تازگی همیشگی رو برام نداری ... "

" مگه من لباس بودم برات ؟ که یه مدت بپوشی و بعدش منو بندازی دور ؟ "

" نه ٬ ولی مثل سابقم برام نیستی ٬ عوض شدی ... دیگه اون مهر و محبت سابق رو نداری به من "

" یعنی چی ؟؟ یعنی میخوای بگی من از عشقم به تو کم شده ؟؟ "

" نمی دونم ... "

" اشتباه می کنی شایان ... بخدا داری اشتباه می کنی ... "

گریه دخترک رو امون نداد ... پسره هم کلافه بود ... چنگ زده بود لای موهاش و غرق تفکر بود ....

" جواب خانواده امو کی میده ؟؟ چه جوری جلوی مامان و بابام سر بلند کنم ؟؟ من که دیگه ...... "

" خودتم خووب می دونی تو هم راضی بودی به این رابطه ٬ پس این فیلما رو بازی نکن ... من و تو جفتمون از اول این رابطه اشتباه کردیم ... "

" من فکر می کردم منو اینقدر دوست داری که به خاطرت ... "

" اون موقع اینقدر دوست داشتم که بخوام دنیا رو به پات بریزم ولی حالا دیگه ..... "

باز هم گریه ی دخترک شدید شد ... شدید تر از قبل ...

پسرک از جاش بلند شد ... کافه چی خودشو جمع و جور کرد ... پسرک به سمت کافه چی اومد و ۲ هزار تومن بهش داد ... برگشت ... یه نگاهی به دخترک کرد و یه آهی کشید ... نم اشکی تو چشاش بود ... دخترک ندید ... باید می گذشت ...

کافه چی بعد از رفتن پسره به دخترک خیره شد ... موهای آشفته .. چشمای خیس ... به نظرش اومد این آشفتگی روحی ٬ صورت دخترک رو زیباتر از همیشه کرده ... دلش می خواست با دخترک حرف بزنه ولی خب می دونست که ...

دخترک بعد از یه ده دقیقه ای نشستن بالاخره اشکاشو پاک کرد ... یه نفس عمیق کشید ... شال و مانتوشو مرتب کرد ... بلند شد و رفت ... رفت تا زندگی جدید رو تو جامعه شروع کنه ٬ رفت تا بتونه تو این جامعه آزاد زندگی کنه ... باید می رفت...

اما ۲ ساعت بعد کافه چی پسرک رو دید که همراه یه پسر دیگه وارد کافه شدن ... پسرک پکر بود ولی همراهش خوشحال به نظر می رسید ...

رفتن پشت میز همیشگی نشستن ... جایی که پسرک تا چند ساعت قبل با دخترک نشسته بود ...

" تموم شد کیومرث ... حالا دیگه تو هستی و مریم ... تو رو خدا مراقبش باش ... بخدا اگه بفهمم اذیتش کردی یا یه تار مو از سرش کم بشه من می دونم و تو ... یادتم باشه ... قسم خوردی کسی نفهمه بین من و مریم چی گذشته ها ... "

" دیگه اوناش به تو ربطی نداره ... مریم دختر عموی منه ... از حالا به بعد هم زن منه ... دیگه نبینم دور و ورش آفتابی بشیآ ... از این بعد فراموش کن کسی به اسم مریم تو زندگیت بوده "

قلب کافه چی درد عجیبی گرفت ... ناتموم موند ....

 

----------

٪ یادت نره ها ... قول دادی ...

٪ موفق باشی ....

٪ پسرک غلط می کنه پشیمون بشه ... 

٪ به علت نوسازی کافه تا اطلاع ثانوی تعطیل است !!!!

نوشته شده توسط کافه چی  | لینک ثابت |

نمیدونم ... سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 12:26

تا حالا شده احساس کنی اضافیی ؟؟؟ مفید نیستی .... ؟؟؟ هیچ سودی که نداری به کنار اضافی و منبع دردسر هم هستی .... ؟؟ از زندگی خسته شده باشی .. شاید حتی بی دلیل ... نخوای که باشی و ادامه بدی .... بی هدف ...

از یه بچه ی ۶-۷ ساله شنیدم که میگفت : (( مربیمون میگه اگه سر اذان غروب از ته ته دلت بخوای که بمیری ... خدا میکشتت ! ))

کاشکی حقیقت داشت .....

نوشته شده توسط کافه چی  | لینک ثابت |

میخواهم بنویسم ... یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 18:38
چه کردي با من ؟ ...

ميخواهم بنويسم ... اما از چه ؟ از کي ؟ و براي چي ؟ ...

وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست ...

اما براي شنيدن چه کلامي ؟ ...

مي خواهم بنويسم ...

از تو ...

از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت ...

مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد ...

چه کردي با من ؟ ...

چه خواستم ز تو که دريغ ميکني ؟ چه خواستي که نکردم ؟ ...

غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم ...

آخر تو تنها اميد بودي ... تنها دعاي شبانه ام ...

مي خواهم بنويسم ...

از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته از آرزوها و دعاهاي بيهوده ...

هنوز دستانم ميلرزد اما باز هم مي خواهم عقده نشکفته ي دل را با نوشتن باز کنم ...

نمي نويسم چگونه مي پرستمت ...

مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري ...

مي نويسم که من همان جزيره متروک بودم ...

اي که بي من قصد رفتن مي کني ...

مي خواهم بنويسم اما چه سود ؟! تو که نخوانده دورش مي اندازي ...

چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد ...

ديگر نمي خواهم بنويسم ...

ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي ...

نمي خواهم بنويسم که چگونه دستي که به نياز بسويت دراز شده بود رد کردي ...

نمي خواهم بنويسم که مي تواني فراموش کني ...

اما نانوشته مي داني که هرگز فراموش نخواهم کرد ...
نوشته شده توسط کافه چی  | لینک ثابت |

وصله ی ناجور ... کافه یا نه ؟ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 18:21
كافه چي امروز خيلي حالش گرفته بود ... از صبح تا حالا هيچ كس نيومده بود تو كافه ... حتي يه نفرم از جلو مغازه رد نشده بود كه بخواد حتي با كافه چي سلام و عليكي كنه تا كافه چي خوشحال بشه ...

صاحب مغازه روبرويي هم مثل هميشه نبود ... به كافه و كافه چي محل نميذاشت ... كافه چي واسش مهم نبود اما خب تو عالم همسايگي و كاسب يه محل بودن دلش نميخواست اينطوري برخورد كنن باهاش ...

مرد كافه چي هنوز نمي دونست چرا از صبح كل اهالي محل اينجوري باهاش رفتار مي كنن .. انگار كه يه وصله ي ناجور بود ...

تنها همدمش يه پيرمرد دوره گردي بود كه گاهي وقتا يه سري به كافه ميزد و كافه چي هم هميشه مهمونش ميكرد به يه ليوان چاي داغ قند پهلو ... امروز هم از شانس خوب كافه چي , پير مرد دوره گرد دوباره اومده بود ...

نوشته شده توسط کافه چی  | لینک ثابت |